با یک غزل نسبتا جدید در خدمتم و منتظر نقدهاتون
گذشت نسل به نسل از غیاب انسان ها
و رفت از پی هم نیمه نیمه شعبان ها
نبرد راه به جایی دعای نومیدان
نکرد قائله را ختم، ختم قرآن ها
گذشت نسل به نسل از حضور جاری تو
ولی ننوشیدند از تو جرعه ای جان ها
بهار از نفس آشنای تو گل کرد
ز هجر روی تو بارنده شد زمستان ها
تو آفتابی و از پشت ابر هم گرمی
ولی چه پوک و چه بی حاصل اند گلدان ها
چقدر دست خودم را کشیدم از دستت
چقدر گم شده ام بی تو در خیابان ها
تو بی نظیر همیشه کنار من بودی
و من همیشه دویدم پی فراوان ها
خبر رسید که از حال شهر خسته شدی
غریبوار زدی خیمه در بیابان ها
نریز اشک برایم فدای چشمانت
ندارد ارزش باران دل نیستان ها
به خط کوفی این نامه اعتباری نیست
دعا بکن که ز نو نشکنند پیمان ها
یا حق
آخر تونستم بر تنبلیم غلبه کنم و با این غزل حدودا یک ساله در خدمتم:
عجب کمان و کمینی ست چشم و ابرویت
عجب کمند بلندی ست تاب گیسویت
شکار می شود آخر هر آنچه بگریزد
نمانده راه فراری برای آهویت
نسیم می وزد این عطر توست واویلا
رسد به خلوت دلدادگان اگر بویت
دوباره خیل هواخواه در تمنایت
دوباره لشکر عشاق در تکاپویت
چقدر کشته و زخمی به بار می آید
اگر دوباره بیفتد نقاب از رویت
خوشا به هلهله کشتگان در راهت
بدا به زندگی عاشقان ترسویت
بدا به من که خزانم، به من که ویرانم
و نیست بال و پری تا شوم پرستویت
بیا کمان و کمندت درست، کاری کن
نمانده راه فراری برای آهویت
یا حق
بالاخره سكوت طبع و وبلاگم به نيت شكستن سكوت دنيا در مقابل حماسه بحرين شكست.
اين كار رو به صورت چكش نخورده از من قبول كنيد انشاءالله بزودي نقد ها رو روش اعمال مي كنم:
دارد تمام مي شود اين فصل هاي دير
در ازدحام خسته بودن بدون عشق
حالا به جوش آمده بعد از هزار سال
در مويه هاي موي رگ شهر خون عشق
***
آري به جوش آمده در شهر غلغله ست
انگار کينه هاي کهن جان گرفته اند
آن بغض هاي زخمي و آن سينه هاي تنگ
امروز رنگ و بوي خيابان گرفته اند
***
از خاک شهر لاله قرمز دميده است
از بام شهر کرکس و کفتار مي چکد
از چشم هاي دخترکان يتيم شهر
هرشب هزار لؤلؤ تبدار مي چکد
***
بايد خليج فارس از اين داغ جانگداز
هي ماهيان مرده به دنيا بياورد
بايد جزيره از تب اين درد لاعلاج
خون هاي خورده را همه بالا بياورد
***
مي دانم اي حماسه ترين شهر، زخم هات
هي تازه مي شوند و دلت ريش مي شود
پاي غريبه وا شده در کوچه هاي تو
هر روز خانه هاي تو تفتيش مي شود
***
آيات سرخ باغ تو اما نمرده اند
يک يک جوانه هاي تو تکثير مي شوند
دستان کودکانه شان مشت آهنين
خون گريه هايشان همه تکبير مي شوند
***
از عشق گفتم اول اين شعر يادم است
گفتم تمام مي شود اين روزهاي بيم
اين فصل ها نويد بهارند صبر کن
" ما در پياله عکس رخ يار ديده ایم"
يا حق
یکی از آخرین کارهام خدمتتون:
گرچه بر قلب این پلنگ ترین زخم بر زخم التیام شده
باز چشمش به ماه افتاده به گمانم دوباره خام شده
ماه نه بی گمان تو خورشیدی از همان لحظه ای که تابیدی
بخت من صبح نه نشد اما خواب بر چشم من حرام شده
زلف وا کردی و امان از باد تا کمندت به جان دشت افتاد
اسب های چموش دشت شدند اسب های نجیب رام شده
جگر خون و قلب صدپاره محضر دادگاه چشمانت
عاشقی را دو شاهد آوردم بی خودی نیست ادعام شده
کام خسرو دوباره شیرین شد، زندگی قصه ایست تکراری
تیشه بردار و فرق را آری، داستان تو هم تمام شده
یا حق
سلام
بعد از مدتها از من پذیرا باشید
این غزل به دوستم محمد برزگر هدیه شده
با اين كه مرد مرده اين قصه عمري چشيده مزه طوفان را
بايد دوباره حل بكند خود را در سُكر مردمي كه خيابان را ...
وقتي ز چشم هاي كسي دائم از جنس بر ق صاعقه مي خيزد
شاعر ز چشم هاي پر از ذوقش بايد بخواهد البته باران را
خنجر به ديده زد كه رها سازد دل را به رسم قصه ديرينه
اما خيال ترك نمي گويد انديشه هاي كور پشيمان را
هر كس كه ديد مقصد و در جا زد قطعاً در اين معامله مي بازد
هم آن چه پيش روست ز دنيا را هم آنقدر كه مانده ز ايمان را
شاعر تمام خاطره هايش را چون جورچين مسخره اي هر شب
گاهي هزار مرتبه مي چيند اما دوباره مي شكند آن را
مي خواست عاشقي بكند اما چيزي شبيه عقل، نمي دانم
اما امان نداد بياموزد رسم جنون و راه بيابان را
در ياد من نمان كه نمي بايست، از خاطرم برو كه نمي خواهم
در پلك هاي مطمئن اين مرد پيدا كنند چشم پريشان را
با حق
یا حق