تبليغاتX
فروزنده
سلام

آخر تونستم بر تنبلیم غلبه کنم و با این غزل حدودا یک ساله در خدمتم:

عجب کمان و کمینی ست چشم و ابرویت

عجب کمند بلندی ست تاب گیسویت

شکار می شود آخر هر آنچه بگریزد

نمانده راه فراری برای آهویت

نسیم می وزد این عطر توست واویلا

رسد به خلوت دلدادگان اگر بویت

دوباره خیل هواخواه در تمنایت

دوباره لشکر عشاق در تکاپویت

چقدر کشته و زخمی به بار می آید

اگر دوباره بیفتد نقاب از رویت

خوشا به هلهله کشتگان در راهت

بدا به زندگی عاشقان ترسویت

بدا به من که خزانم، به من که ویرانم

و نیست بال و پری تا شوم پرستویت

بیا کمان و کمندت درست، کاری کن

نمانده راه فراری برای آهویت

 یا حق

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 13:17 توسط حسین فروزنده |

سلام

بالاخره سكوت طبع و وبلاگم به نيت شكستن سكوت دنيا در مقابل حماسه بحرين شكست.

اين كار رو به صورت چكش نخورده از من قبول كنيد انشاءالله بزودي نقد ها رو روش اعمال مي كنم:

دارد تمام مي شود اين فصل هاي دير

در ازدحام خسته بودن بدون عشق

حالا به جوش آمده بعد از هزار سال

در مويه هاي موي رگ شهر خون عشق

***

آري به جوش آمده در شهر غلغله ست

انگار کينه هاي کهن جان گرفته اند

آن بغض هاي زخمي و آن سينه هاي تنگ

امروز رنگ و بوي خيابان گرفته اند

***

از خاک شهر لاله قرمز دميده است

از بام شهر کرکس و کفتار مي چکد

از چشم هاي دخترکان يتيم شهر

هرشب هزار لؤلؤ تبدار مي چکد

***

بايد خليج فارس از اين داغ جانگداز

هي ماهيان مرده به دنيا بياورد

بايد جزيره از تب اين درد لاعلاج

خون هاي خورده را همه بالا بياورد

***

مي دانم اي حماسه ترين شهر، زخم هات

هي تازه مي شوند و دلت ريش مي شود

پاي غريبه وا شده در کوچه هاي تو

هر روز خانه هاي تو تفتيش مي شود

***

آيات سرخ باغ تو اما نمرده اند

يک يک جوانه هاي تو تکثير مي شوند

دستان کودکانه شان مشت آهنين

خون گريه هايشان همه تکبير مي شوند

***

از عشق گفتم اول اين شعر يادم است

گفتم تمام مي شود اين روزهاي بيم

اين فصل ها نويد بهارند صبر کن

" ما در پياله عکس رخ يار ديده ایم"

يا حق

+ نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 19:23 توسط حسین فروزنده |

سلام

یکی از آخرین کارهام خدمتتون:

گرچه بر قلب این پلنگ ترین زخم بر زخم التیام شده

باز چشمش به ماه افتاده به گمانم دوباره خام شده

ماه نه بی گمان تو خورشیدی از همان لحظه ای که تابیدی

بخت من صبح نه نشد اما خواب بر چشم من حرام شده

زلف وا کردی و امان از باد تا کمندت به جان دشت افتاد

اسب های چموش  دشت شدند اسب های نجیب رام شده

جگر خون و قلب صدپاره محضر دادگاه چشمانت

عاشقی را دو شاهد آوردم بی خودی نیست ادعام شده

کام خسرو دوباره شیرین شد، زندگی قصه ایست تکراری

تیشه بردار و فرق را آری، داستان تو هم تمام شده

 یا حق

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 23:36 توسط حسین فروزنده |

سلام

بعد از مدتها از من پذیرا باشید

این غزل به دوستم محمد برزگر هدیه شده

با اين كه مرد مرده اين قصه عمري چشيده مزه طوفان را

بايد دوباره حل بكند خود را در سُكر مردمي كه خيابان را ...

وقتي ز چشم هاي كسي دائم از جنس بر ق صاعقه مي خيزد

شاعر ز چشم هاي پر از ذوقش بايد بخواهد البته باران را

خنجر به ديده زد كه رها سازد دل را به رسم قصه ديرينه

اما خيال ترك نمي گويد انديشه هاي كور پشيمان را

هر كس كه ديد مقصد و در جا زد قطعاً در اين معامله مي بازد

هم آن چه پيش روست ز دنيا را هم آنقدر كه مانده ز ايمان را

شاعر تمام خاطره هايش را چون جورچين مسخره اي هر شب

گاهي هزار مرتبه مي چيند اما دوباره مي شكند آن را

مي خواست عاشقي بكند اما چيزي شبيه عقل، نمي دانم

اما امان نداد بياموزد رسم جنون و راه بيابان را

در ياد من نمان كه نمي بايست، از خاطرم برو كه نمي خواهم

در پلك هاي مطمئن اين مرد پيدا كنند چشم پريشان را

با حق

یا حق

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 20:42 توسط حسین فروزنده |

سلام

با عرض پوزش مجدد از اینکه دیر بروز می کنم.

این شعر رو توی جشن فارغ التحصیلی بچه های ورودی 85 دانشگاه خلیج فارس(PGU) خوندم.

سلام! هم ورودی های خوبم

سال آخری های دم غروبم

کارا خوبه دقیقه مثل ساعت

شما خوبین؟ منم خوبم. ارادت

چرا که سربسته بگم براتون؟

می خوام یه کم قصه بگم براتون

قصه ی ما قصه ی افت و خیزه

قصه ی کج بکن ولی نریزه

قصه ی ما سخته ولی قشنگه

سیاه سفیده ولی رنگارنگه

قصه های رستم و هف خانشه

قصه ی دانشگاه و دورانشه

قصه ندیدی تو به این شیرینی

اما یهو می چرخی و می بینی

کلاغ قصه ی تو هم پَر شده

تازه می فهمی سال آخر شده

وقتشه سن و سالتو بسنجی

ورودی چندی هشتاد و پنجی

یادت میاد اوج معطلی رو

یادت میاد روزای اولی رو

با چشم و با گوشای بسته اول

بوقی بودیم. بوقیِ دست اول

سال بالایی هامون قرار می داشتن

ما رو تا می شد سر کار می ذاشتن

بعد که رو به سال آخر شدیم

صد برابر از اونا بدتر شدیم

چهار سال زندگی مون گذشت

هرچی که بود خندون و گریون گذشت

همه سواره، ما پیاده بودیم

دانشجویی بود دیگه، ساده بودیم

با هیچی شاممون می شد فراهم

دو تا تخم مرغ و دویستا آدم

نون رو بگیر از اتاق کناری

تازه می فهمی مایتابه نداری

می گذره تا به کی می مونه باقی

تو خاطرت، چهره ی هم اتاقی

اوضاع درس و مرس هم همین بود

تا شبِ امتحان، کتاب، زمین بود

بعدِ یه ترم، همین که شب میومد

توی دلامون تاب و تب میومد

اون شبه هم وقتی که فردا می شد

روزِ همه روزِ مبادا می شد

خاطره ها زیاده جا نمی شه

اینو نگم دلم رضا نمی شه

صدامو تا به آسمون می کشم

برا همه خط و نشون می کشم :

اون ورودی که نابه مثل گنجه

فقط یکی؛ اونم هشتاد و پنجه

دانشگاه بی ما پَر و پا نداره

بعدِ ما پی.جی.یو. صفا نداره

اگه نباشیم کارا رو زمینه

خاصیت هشتاد و پنج همینه

اینو با هم محکم و سنگین بگین

دعا می خونم همه آمین بگین

ایشالّا از سدِّ غما رد بشید

سال دیگه بوقیِ ارشد بشید

سال دیگه شوهر و زن بگیرین

شغلای پُرپول و خفن بگیرین

حلق دشمناتون پُر از کف بشه

همت و کارتون مضاعف بشه

دعا کنین اونام که درس نخونن

خیلی تو این خراب شده نمونن

تو زندگی دست علی یارتون

هرجا برید خدا نگهدارتون

ایشالّا همَّمون بشیم موفق

امری اگه با ما نداری، یا حق!

+ نوشته شده در جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 0:51 توسط حسین فروزنده |